واکسن دوماهگی
یک روز مونده بود به شب یلدا. بابام و مادربزرگم منو بردن درمانگاه شیبانی، مامانم هم توی ماشین موند، به بابام می گفت من طاقت گریه های طاها جان رو ندارم!! 
.gif)
پرستار اول چند تا قطره بد مزه ریخت توی دهنم بعدش هم دو تا آمپول به پاهام زد و خدا می داند که چقدر دردم گرفت و گریه کردم.
مامانم تا شب هی یخ میذاشت روی پاهام و منو نوازش می کرد که دردش یادم بره. شب هم تا صبح بالا سرم بیدار بود که غصه نخورم.....
ببینید چقدر غصه دارم:
.gif)

.gif)

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


واکسن دوماهگی
